السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

914

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

و از او روايت شده كه درباره‌ى كلاله گفت : « پيامبر اميدى نداشت كه من آن را بفهمم و رسول‌خدا فرمود آن‌چه كه فرمود . » « 1 » و از اين‌جا بىاطّلاعى سازنده‌ى خبر از حال واقعى عمر دانسته مىشود . از آن گذشته اين حديث چه ارتباط و نسبتى با حديث أنا مدينة العلم دارد ؟ و اگر درستى سند آن را هم بپذيريم ، و ثابت بودن معنايش را فرض كنيم ، نهايت مدلولش اين است كه مقدار بسيار اندكى از دانش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه سر ريز كرده ، براى عمربن‌خطاب حاصل شده است و كسى كه مقدار بسيار اندكى از دانش را به دست آورده كجا و آن كس كه باب مدينة العلم است كجا ؟ ! ! حديث مدينة العلم دلالت بر برابرى ميان پيامبر و على عليهما السلام در دانش دارد . و اين مطلب پيشتر با متن گفته‌هاى استوانه‌هاى اهل سنّت محقّق شد . و حديث شير دلالت بر دست‌يابى به زياده‌اى از دانش پيامبر براى عمر دارد ، كه اين را نيز استوانه‌هاى اهل سنّت دقيقاً گفته‌اند . حافظ ابن‌حجر گويد : « گفته‌اش : باب فضل العلم . فضل در اين‌جا به معنى افزونى است . يعنى آن‌چه از آن سرريز كرد » « 2 » . . . و در شرحش در كتاب المناقب گويد : « اين‌جا مراد از علم ، علم به سياست بر مردم با كتاب خدا و سنّت رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، و عمر به آن اختصاص يافت به علّت

--> ( 1 ) . كنزالعمال 11 / 78 : « از سعيدبن‌مسيّب نقل شده كه گفت : عمر از رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد : چگونه از كلاله ارث برده مىشود ؟ گفت : مگر نه اين كه خداوند آن را بيان فرموده است ؟ و آيه « و ان كان رجل يورث كلالة أو امرأة » تا پايان آيه ( نساء / 12 ) را تلاوت فرمود . و عمر چيزى نمىفهميد . پس خداوند نازل فرمود : « يستفتونك قل اللَّه يفتيكم فى الكلالة » تا پايان آيه ( نساء / 176 ) . عمر باز هم نفهميد . پس به حفصه گفت : اگر رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم را با آرامش خاطر ديدى درباره‌ى آن پرسش كن ! سپس گفت : پدرت اين را برايت ياد كرد ؟ نمىبينم كه پدرت ابداً آن را بداند و مىگفت : نمىبينم كه هرگز آن را بدانم و رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود آن‌چه فرمود . ابن‌راهويه و ابن‌مردويه . و اين صحيح است . » ( 2 ) . فتح‌البارى 1 / 146 .